تبليغاتX
گریه های قلم



گریه های قلم

گریانی خوش خندتر از قلم ندیدم... امام صادق ( ع )



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 13:8 روز یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

 

حالم شبیه قصه ی فنجان خالی است

حالا که مدتیست شدی نیمه ی پرم

چشمت اگرچه مثل دلم صاف و ساده نیست

این روزها عجیب از آن قهوه می خورم

 

این روزها که شعر گناهی کبیره است

اثبات میشود به غزل پرگناهیم

هر قالبی که بود سرودم برای تو

آخر بگو چکار کنم تا بخواهیم؟

 

وقتی که شعر چشم تو را وصف می کند

وقتی که شاعر همه حالات میشدم

ای کاش زندگی همه اش شعر میشد و...

ای کاش عاشق ادبیات میشدم

 

فردا به جای نظم معاصر سر کلاس

آرایه های چشم تو تدریس میشود

از پشت میز هق هق من شاعرانه است

با اشک هام قافیه ام "خیس" میشود

 

باور نمیکنی همه ی شعر را ولی

از من نگیر خاطره ی این دو سال را

حالا دلم گرفته تو را با تمام خویش

مانند چوبیم که گرفته نهال را

 

مثل سکوت ساکتم و فکر می کنم

بعد از نبودنم به غزل های بی پدر

من فکر میکنم و تو آهسته می روی

لبهام رفته اند در آغوش یکدگر

 

مثل نهال ها و تمامی چوب ها

این یک حقیقت است که باید جدا شویم

هی مثل مثل مثل...نه...نگذار تا که باز

تمثیل اشتباهی این شعرها شویم

 

از ابتدای شعر نوشتم به تو ولی

از چشم قهوه ای تو بگذار بگذریم

میخواستم که بی تو... ولی چارپاره ام

دلبسته به نگاه تو انگار... بگذریم...

 

سید علی که هست رضایی به اشتباه...

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 16:29 روز سه شنبه دوم اسفند 1390


خسته ام از نبودنت هر روز                       خسته از روزهای پر دردم

خسته از روزهای غمگینم                       خواستم تا همیشه برگردم

 

وسط گریه گریه کردم تا...                    چشم هایت به شعر تابش کرد

تا بیایی به شعر من باید                        از تمام حروف خواهش کرد

 

اول قصه روی برگرداند                      روی من چشم های خود را بست

شعرهایی که بعد تو باشد                      "آشنایی زدایی محض است"

 

خط زدم کل روزهای تو را                   تکه کاغذ شدی که خودکارم

من خودم پا گذاشتم به دلت                    از سرت دست برنمی دارم

 

خسته ام از سکوت بعد از این               بی تو هرشب دوبار غمگینم

بروم بی تو، بی تو برگردم                  مثل حس قطار غمگینم

 

چه کنم من که موی تو هرصبح            رنگ روشن به آسمان می داد

بی شرف چشم های لعنتی ات              آخرش کار دستمان میداد...

 

میروی باز چهره ات اما                   وسط گریه های من تار است

هیچکس، هیچکس نمی فهمد              سرنوشت قطار تکرار است

 

باید این شعر را دوباره نوشت            نیستی تو دوباره نامه دهم

نیستی تو خودت بگو که چطور           بی تو این شعر را ادامه دهم...




کلاغیه ام رادر وبلاگ  رایکا امیری فر بخوانید






شب شعر پست مدرن




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 17:43 روز چهارشنبه سی ام آذر 1390


با بغض نامه های بدون جواب من

درلای دفترم قلم دلشکسته ای

با بغض و اشک و استرس و خنده های تلخ

شاید هنوز هم تو کنارم نشسته ای

 

من فکر میکنم که کنار توام ولی...

با سایه ام قدم به قدم راه میروم

یک سال هست مرگ دلم را نوشته ای

یک سال هست روی دلم راه میروم

 

باید تمام خاطره ها را مرور کرد

اما تمام حافظه ام راه آهن است

یک سال رفته ای و تو را من نگفته ام

تنها نگاه لازمه ی شعر گفتن است

 

ماضی شدی که حال بدم را ندیده ای

آینده ای که خواب و خیالت هنوز هست

چیزیست روی سینه که سنگینیم شده

تو رفته ای ولی نخ شالت هنوز هست

 

تو قطره قطره اشک مرا خاک می کنی

وقتی صدات دور و برم حرف میزند

خانم بگو بدون تو... باید چکار کرد؟

با بالشی که پشت سرم حرف میزند

 

دارم کنار آمدنت راه میروم

ای کاش که غرور تو این بار بشکند

پایان نامه های بدون  جواب من

نگذار باز هم دل خودکار بشکند


عکس یادگاری از شب شعر عاشورایی

از سمت راست: حمیدرضا برقعی، سید علی موسوی گرمارودی، علیرضا بدیع،

سید علی رضایی

(آقای بیابانکی در حال شله خوردن بودن و در عکس نیفتادن)




 با خاطرات شب شعرعاشورایی

وبلاگ مهدی احسانی




چارپاره ای قدیمی از من در:

سایت شاعران پارسی زبان




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 17:19 روز سه شنبه بیست و دوم آذر 1390

یک هفته از خبر رضا بروسان گذشت و هنوز باورش سخته که...

فقط میتونم این شعر رو تقدیمش کنم...

همین!

 

از لحظه نیامدنت گیج مانده ام

در روزنامه ها خبرت را نخوانده ام

هی گریه گریه گریه ی چشمان خودنویس

یک مستطیل مانده و سیگارهای خیس

اثبات ها بدون تو تردید می شوند

سیگارهای تو همه تبعید می شوند

این آب ها برای تو مانند شبنم است

"این برکه در کشیدن تصویر تو کم است"

تکرار می کنی به سرم روز و هفته را

الهام می کنی به دلم رنگ رفته را

                                □□□

مجنون شکست و عاشقیش بی دلیل شد

"لیلا دوباره قسمت" یک مستطیل شد

 

 

 

عکس یادگاری از جشنواره رند کاغذین جامه

 

به یادشان:

حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.

تو نیستی

و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می شود

عزیزم!

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود.

و من

گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد...

 

                                                             "رضا بروسان"

 

قوی نیستم اگر شعری می‌نویسم

باد قوی نیست اگر لباس‌های روی بند را تکان می‌دهد

 

غروب ساعت غمگینی است

نمی‌تواند حتی گلدانی را بیندازد

تا من از جایم بلند شوم

و غم کمی جابه‌جا شود

 

در خانه نشسته‌ام

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام

تا تنهایی‌ام کمتر شود

تنهایی‌ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی‌شود

تنهایی‌ام حلزونی است

که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند

 

                                                                         "الهام اسلامی"

 




دسته بندی :




نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 20:18 روز شنبه دوازدهم آذر 1390


قد عمو بلنده / اسب عمو چه تیزه

از چشای قشنگش / رنگین کــــــمون میریزه

عموم خیلی قویه/ پهلوون یه دشته

فقط الان یه مدت/ رفته و بر نگشته

از هر کی که می پرسم/ می گه که بر میگرده

اما خودم می دونم / عمو جونم دیر کرده

میرم ازش میپرسم/ عمو نیومد بابا؟

ولی بابا ساکته / خیره شده به یک جا

حتمنی بر میگرده / زور عمو عجیبه

اگه که بر نگرده / میگن بابا غریبه

اما خودم که هستم / عاشق بابا منم

با دستای کوچیکم/ دشمناشو می زنم

داره میاد عمو جون/ از رفتنش فهمیدم

وقتی که بر می گرده.../ کاشکی که خواب می دیدم

بابا چقد ساکته/ می گن عمو شهیده

اشک بابا رو کسی/ غیر خدا ندیده

چی شد عمو؟ چرا؟تو/ زور همه رو داشتی

راستی عمو یادت رفت/ دستاتو جا گذاشتی...

با رفتنت عمو جون/ دشمنامون رقصیدن

اشکای بابایی رو/ تموم مردم دیدن

□□□

حالا که اینجا نیستش/ بیرون خیمه گرگه 

فقط خدا می دونه/ عمو چقد بزرگه...





دسته بندی :




نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 0:0 روز یکشنبه هشتم آبان 1390


اشكم عبور ميكند از گونه بر لبم

انگار حرف هات نمي آيد از گلو

دارند قطره قطره زمين ميخورند باز

در بين كفش هام زمين گِل شده بگو

چسبيده اي به خاطره هايم عجيب و سخت

مانند اين پلنگ كه چسبيده به پتو...



در شعرها به آخر خطت رسيده ام

دلبسته ام... هنوز تو را من نديده ام

دارم به روي گندم تو فكر ميكنم

دارم به تو، تجسم تو فكر ميكنم


با حرف هاي كهنه و دردت قلم به دست

بانو بگو كه لرزش دست است يا عروض ؟

تو رفته اي و گريه ي فردي كه آشناست

كه شانه هاي شعر تكان ميخورد هنوز

 

شعر و دل و صدا و سكوتم شكسته است

در بيت هام واژه ي نفرت نشسته است

هر جاي بوسه ي بدنم درد ميكند

من...دوستت...تو را... دهنم درد ميكند

 

اين عكس هاي مانده مرا كور ميكند

دارد صدا، صدات تو را دور ميكند

گاهي صدا... نه، گاه فقط يك نگاه تو

گاهي نه من، كه قافيه مجبور ميكند

اينطور باز حرف دلم را بيان كنم:

مويت هميشه شعر مرا بور ميكند

 

 آميختند چشم تو را با كمي عسل

"هی گریه می کند وسط دفترم غزل"

اينجا دلي براي دلت سرد ميشود

دارد علي براي خودش مرد ميشود...

از گونه ای كه خيس... و از هق هقي يواش

مي ريخت باز شهد عسل روي گونه هاش


اشكش عبور كرد و فرو ريخت بر لبش

مثل سكوت و رد شدنش از كنار من

يك عمر باز منتظر كفش هاي تو

يا روي برف منتظر رد پا شدن...

                                □□□                                     

 

من خسته ام از اين همه گريه به جاي خواب

دلتنگي تمام شب و قرص هاي خواب

من خسته ام از اين رد بوسه به سنگ ها

از اين پتوي لعنتي و از پلنگ ها...





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 12:12 روز سه شنبه یکم شهریور 1390

 

عاشق کودکیت، باختنم، در بازی

مطمئنم که دلت را به دلم می­بازی

ای که مانند پری های خدا پرنازی

به خودت مثل پری های خدا می­نازی

نرم و آهسته چنان آمده ای، آخرسر

در خیابان دلم حادثه ای می­سازی

خواستم گرمی خود با تو بسنجم اما

مثل هرپیرهنی فاصله می­اندازی

بوسه ها راز نهانند میان من وتو

ای پری چهره که گم بین هزاران رازی

گرچه بی­رحمی و چون سنگ­دلان می­خندی

مطمئنم که دلت را به دلم می­بازی...

 




دسته بندی :




نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 12:57 روز شنبه چهارم تیر 1390

 

نقد مجموعه ­ی "آنها" اثر فاضل نظری

 

زبان :

دکتر زرقانی زبان شعر را به سه قسمت تقسیم می کند:

لایه بیرونی (محل ظهور صنایع لفظی  (، لایه میانی )محل ظهور صنایع معنوی و ایماژ ها ) و  هسته زبان (محل ظهور معنی )

در شعر فاضل نظری جنبه موسیقی زبان کمتر مورد توجه قرار گرفته و شاعر بیشتر درگذر از این سه لایه به ایماژ های شعری و جنبه عاطفی توجه داشته .

زبان شعر رسمی و ادبی است و شعری با زبان محاوره در مجموعه اشعار او دیده نمی شود.

دایره واژگان شاعر در اکثر اشعارش حدود چند نماد گردش دارد به طوری که فقط در مجموعه «آنها»  بیست و دو بار از واژه «ماه» به انواع مختلف استفاده شده و «یوسف» بیش از پنج بار ، «ساحل» ، «رود» ،«دریا» ، «صخره» و...  بیش از هجده بار.

•          هر چند استفاده شاعر هر دفعه نو تر از گذشته بوده و کشف جدیدی در پس آن بوده:

آیینه ای و آه که هرگز برای تو                     فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 بی سبب نیست که پنهان شده ای  پشت غبار               تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری

•          در نهایت اکثر غزل های فاضل زبان کلاسیک دارند و از نظر واژگان هم واژگان کلاسیک در کار او بسیار دیده می شود:

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی                من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

•          خود نیز به این موضوع اذعان دارد:

مرا به لفظ کهن عیب می کنند و رواست           که سینه سوخته از می حذر نخواهد کرد

 

•         عاطفه:

•          اندام های شعری در شعر فاضل نظری اکثرا در خدمت عاطفه قرار دارند هر چند در کارهای او به غزل هایی برمی خوریم که هنرنمایی شاعرانه باعث قربانی شدن عاطفه گشته:

فراموشی حریری از غبار  افکنده بر سنگی         از این پس می نوازد عطر تنهایی مشامم را

•          حتی در بیت بالا هم عاطفه بسیار قوی است اما شاعر آن را با هنرنمایی شاعرانه ضایع کرده است.

•          در اشعار فاضل نظری عاطفه انسانی است:

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی                شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است                بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

•         اندیشه:

•          مرگ اندیشی یکی از ویژگی های بارز شعر فاضل نظری است به طوری که چندین  بار شاعر مرگ را در شعر خود می آورد و حتی آرزوی آن را دارد:

خبرترین خبر روزگار بی خبری است                  خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

سکه زندگی دو رو دارد                                  گاه غمگین و گاه غمگینی

عاقبت میهمان یک نفریم                                مرگ با طعم تلخ شیرینی

 مرگ یا خواب چقدر این دو برادر دورند             مژده وصل برادر  به برادر  برسان

•          جهان بینی شاعر در اشعارش نمود پیدا کرده، پیروی از فلسفه یا جهان بینی که شاعر خود از آن پیروی نموده و در شعرش نیز بازتاب پیدا کرده:

ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد             به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند مگر می شود از خویش گریخت           بال تنها غم غربت به پرستوها داد

•          کشف حوزه های جدید معنایی در شعر که بارزترین ویژگی شعر فاضل نظری می باشد.

•          شاید در مجموعه او به شعری برنخوریم که این ویژگی را نداشته باشد.

من و تو پنجره های قطار در سفریم                   سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست      صخره ام هر قدر بی مهری کنی، می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است        در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

•          در نهایت شاعر پشتوانه فرهنگی خودش را حفظ کرده و مشخص است کاملا ادبیات کلاسیک را درک کرده، اشعارش گواه این مطلب است.

 

صور خیال :

•          در استفاده از صور خیال هم شاعر دیدی کلاسیک دارد مثلا در استفاده از تشبیه همان تشبیه های «ماه» ، «دریا» ، « کوه» را به کار برده ولی او در حد تقلید نمانده و توانسته دید تازه ای در استفاده از صور خیال باز کند و ابداعات تازه ای را به کار برده است

ساحل جواب سرزنش موج را نداد                         گاهی فقط سکوت سزای سبکسری است

•          از ویژگی های شعر فاضل نظری در استفاده از صور خیال:

•          کشف شیوه های جدید تصویرگری:

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود                 یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و  وای به حال پرنده ای                    کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

•          آوردن ایماژ های مختلف برای بیان موضوعی واحد:

کوه بودم همه عمر و نمی دانستم                       راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد

رود یک عمر به من گفت بیا تا دریا                    سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

•          گاه حرفی که می زند در پس پرده تشبیه، کنایه، استعاره بیش از حد مخفی می شود وبه دشواری کلام و سخت شدن درک آن می افزاید.

 

v        موسیقی و ساختار شعر

•          وزن:

•           تنوع وزن در کار فاضل وجود دارد ولی تمرکز شاعر در چهار وزن خلاصه می  شود :

         مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

         فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

         فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

         مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

•          که اکثر شعرهای خود را در این چهار وزن سروده (34 غزل از 50 غزل) و این خود نقصی بزرگ است که شاعر نتواند حرف خود را به شیوه های مختلف بیان کند.

•          البته خود این وزن ها هم جزء وزن های کهن و پرکاربرد ادبیات ما هستند.

•          گاه از وزن های کم کاربرد هم استفاده کرده:

•          مفتعلن فاعلات مفتعلن فع

•         ردیف و قافیه:

•          ردیف و قافیه در اکثر غزل های فاضل نظری شعر را تحت تاثیر خود قرار داده و شاید در کل مجموعه شعر او کمتر غزلی را پیدا کنیم که ردیف نداشته باشد و گاهی هم ردیف بیشتر بیت را پر کرده(بعضی او را متهم به این می­کنند که برای ردیف و قافیه شعر می­گوید):

دلم دریا و دریا از تماشای تو می گیرد           دلم دریاست اما از تماشای تو می گیرد                   

•          و گاه مطلع جز ردیف و قافیه نیست :

بی لشکریم حوصله شرح قصه نیست           فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

شیداتر از این شدن چگونه                        رسواتر ازاین شدن چگونه؟

 

                                                                                 "سید علی رضایی"

 


واما چارپاره:

 

چند روزيست از خودم سيرم

خود خوري كردم و نفهميدم

مات ومبهوت، گيج و مضطربم

چند روزيست من تو را ديدم

 

از زماني كه آمدي انگار

هر گلي را دوبار مي‌بويم

حاصل عشق‌هاي يك لحظه

من براي تو شعر مي‌گويم

 

بي تو سردرد مي‌شوم هرشب

بي تو خوابم نمي‌برد، اي كاش...

به دو‌شنبه دوباره برگردم

تا بگويي دوباره پيشم باش

 

عصر شلاق مي‌خورم از خود

عصرهايي كه خانه مي‌ماندي

عصرهايي كه گريه مي‌كردم

شعر من را نگفته مي‌خواندي

 

من رسيدم به نيمه‌اي از شب

تا سحر بغض‌هاي تكراري

از نگاه و سكوت و لبخندت

فكر كردم كه دوستم داري...

 

شب رسيده به نيمه‌اي از من

دل من را گرفته بي علت

اين سياهي كه مال بختم بود

يا كه بوده سياهي چشمت؟؟؟

  

صبح ديروز من تو را ديدم

در خيابان و با گلي قرمز

حس مرموز بين شك و يقين

من تو را دوست...نه...خداحافظ

 

من تو را دوست دارمَت مثل

شعرهايي كه گفتنش سخت است

تو خيانت نكرده‌اي اما

زندگي سرنوشت بدبخت است

 

روي ديوار قاب عكست هست

روي ديوار هرشب ذهنم

گريه مي‌كردم و نفهميدي

عكس تو خيس مي‌شود كم كم

 

نم كشيده تمام ذهنيتم

از خودم، از شما، از اين قالب

شعرهايي كه در گلو مانده

نيمه‌هاي شب و من و صائب

 

تو خيانت نكرده‌اي اما

من خودم خواستم سياهي را

از دلم مي‌روي و من هرشب

ميكُشم عشق گاه گاهي را

 

كم كمك مي‌روي و من دارم

ميكنم هي مرور مكثت را

از دلم مي‌روي و من در دل

مي‌كشيدم به دار عكست را

 

مانده‌ام باز بين شك و شك

حس من بين شايد و شايد

خستگي در تنم نمايان و...

شده كه از خودت بدت آيد؟؟؟

 

روزهاببست رفته‌اي اما

ضجه مي‌زد دلم كه برگردي

هفته‌هايي كه گريه مي‌كردم

هفته‌هايي كه گريه مي‌كردي

 

از تو رد مي‌شوم به بي‌رحمي

تا بفهمي چقدر نامردم

از تو رد مي‌شدم و مي‌گفتم

"كاش اين كار را نمي‌كردم..."

 

مات و مبهوت مي‌روم شايد

مقصد بعدي ام حرم باشد

من براي تو شعر مي‌گويم

شايد اين شعر آخرم باشد...

 


 

 نشست ادبی گره از ۶تیرماه دوباره شروع به فعالیت می کند

 هر دوشنبه ساعت ۳ تا ۵ بعدازظهر در محل حوزه هنری مشهد

از علاقه مندان برای شرکت در جلسه دعوت می شود

 

وبلاگ جلسه گره 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 16:1 روز سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390

 

قلم به دست گرفتم كه تا سحر مانده...

من و نگاه تو و ذوق هاي درمانده

 

صدای قهقهه ی دوستان و همسایه

صدای هق هق و اشکی که مختصر مانده!

 

صداي خنده ي تو، توي قاب عكست هست

و در مقابل تو چشم هاي تر مانده

 

هنوز منتظر بوسه هاي تو هستم

هنوز هم به خدا چشم ها به در مانده

 

هنوز مادر من گريه ميكند هر شب

هنوز عاشق مفقود و بی اثر، مانده

 

بيا ببين پسرت را كه بي تو تنهايم

براي تك پسرت اين همه پدر مانده !!!

 

لباس خاکی و پوتین و چفیه و سربند

کمی گلوله ی جنگی و یک خبر مانده

 

كنار خاطره هايت كسي شبيه من است

و رو به روی من این عمر پر خطر مانده...

 





دسته بندی :




نویسنده : سید علی رضایی ; ساعت 21:19 روز دوشنبه دوم خرداد 1390

در جای جای مطلع شعرم نگاه ماست

در ابتدای هر غزلم چشمی آشناست

مانند بار کوچکی افتاده بر زمین

افتاده ام و مورچه ای هم مرا نخواست

آغوش ما بهار و زمستان به جا گذاشت

تمثیل واضح گل یخ در من و شماست

"من در میان جمع ودلم جای دیگرست"

مانند هرکسی که دلش از تنش جداست

برفم که آب میشوم از شرم دیدنت

انگار عمر لعنتی ام رو به انتهاست

گفتم مرا نبوس که سیگار و فندکیم

تو رفته ای و لاشه ی بی جان من به جاست

در هیچ قالبی دل من جا نمی شود

اما چطور شاعر عاشق غزل سراست؟؟؟

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب